قصه های گیلانی

آدم‌های دیار باران — قسمت اول: باران، سه‌شنبه و یک غریبه

آدم‌های دیار باران — قسمت اول: باران، سه‌شنبه و یک غریبه

آدم‌های دیار باران

قسمت اول: باران، سه‌شنبه و یک غریبه

سه‌شنبه صبح بود و باران از نیمه‌های شب بند نیامده بود.

نه آن باران تندی که آدم را مجبور کند در خانه بماند؛ از آن باران‌های آرام و پیوسته‌ای که انگار قصد رفتن ندارند. صدای قطره‌ها روی سقف مغازه‌ها و خانه‌های قدیمی کوچه، با صدای عبور گاه‌به‌گاه ماشین‌ها قاطی می‌شد.

یونس چند متر پایین‌تر از مغازه، پژو پارسش را کنار خیابان پارک کرد.

موتور را خاموش کرد، چند لحظه داخل ماشین نشست و به شیشه‌ای نگاه کرد که قطره‌های باران روی آن سر می‌خوردند. بعد در را باز کرد، پیاده شد و در ماشین را قفل کرد.

کلید مغازه را از جیبش بیرون آورد و به طرف کرکره رفت.

قفل پایین کرکره را باز کرد و بعد کرکره را بالا کشید. صدای فلز در کوچه پیچید. آب بارانی که روی قسمت پایینی کرکره جمع شده بود، یک‌باره روی پیاده‌رو ریخت.

یونس چند قدم عقب رفت تا خیس نشود.

نگاهی به خیابان انداخت. مغازه‌های اطراف هنوز بیشترشان بسته بودند. نانوایی سر کوچه اما باز بود و بوی نان تازه، با هوای مرطوب صبح قاطی شده بود.

یونس وارد مغازه شد.

چراغ را روشن کرد. مغازه هنوز بوی شب قبل را می‌داد؛ بوی چوب، چای و کمی رطوبت.

اول سراغ سماور رفت. مخزنش را پر از آب کرد و شعله را روشن کرد. بعد شیشه جلوی مغازه را با دستمالی که کنار پیشخوان بود پاک کرد تا قطره‌های آب و بخار کمتر جلوی دیدش را بگیرد.

طبق معمول، کارهای اول صبح را بدون عجله انجام می‌داد.

یونس بیست‌ونه ساله بود و عادت داشت روزش را آرام شروع کند. نه اهل دیر رسیدن بود، نه از آن آدم‌هایی که صبح زود با سر و صدا و عجله مغازه را به هم می‌ریختند.

موبایلش را روی پیشخوان گذاشت و مشغول مرتب کردن چند وسیله شد.

هنوز سماور به جوش نیامده بود که صدای قدم‌هایی از بیرون شنید.

یونس سرش را بلند کرد.

دختری زیر باران، چند قدم آن‌طرف‌تر از مغازه ایستاده بود.

چتر نداشت.

موهایش کمی خیس شده بود و با یک دست، گوشی موبایلش را گرفته بود و با دست دیگر، لبه روسری‌اش را مرتب می‌کرد.

چند لحظه به شماره‌ای روی صفحه موبایلش نگاه کرد، بعد سرش را بالا آورد و به مغازه نگاه کرد.

یونس از پشت شیشه متوجه شد که دختر دنبال چیزی می‌گردد.

دختر جلو آمد و جلوی در مغازه ایستاد.

ـ ببخشید…

یونس از پشت پیشخوان بلند شد.

ـ بله؟

دختر کمی مکث کرد.

ـ می‌تونم یه سؤال بپرسم؟

ـ بفرمایید.

دختر نگاهی به داخل مغازه انداخت و گفت:

ـ شما این اطراف کسی رو می‌شناسید که…؟

جمله‌اش نیمه‌کاره ماند.

یونس منتظر ماند.

ـ که چی؟

دختر لبخند کوتاهی زد.

ـ راستش خودمم نمی‌دونم دقیقاً دنبال کی هستم.

یونس ابروهایش را کمی بالا برد.

ـ این‌طوری که سخت می‌شه کمک کرد.

دختر خندید.

ـ می‌دونم.

برای چند ثانیه هر دو ساکت ماندند.

بعد دختر گفت:

ـ فقط یه اسم قدیمی شنیدم. فکر کردم شاید شما بشناسید.

ـ چه اسمی؟

دختر گوشی‌اش را پایین آورد.

ـ اسمش رو دقیق یادم نیست.

یونس گفت:

ـ پس احتمالاً من هم نمی‌شناسم.

دختر این بار خنده‌اش گرفت.

ـ حق با شماست.

بعد انگار ناگهان چیزی یادش آمده باشد، پرسید:

ـ اسم شما چیه؟

یونس کمی تعجب کرد.

ـ یونس.

دختر سرش را تکان داد.

ـ من رعنا هستم.

اسمش را که گفت، چند لحظه به یونس نگاه کرد؛ انگار منتظر بود واکنش خاصی نشان دهد.

اما یونس فقط گفت:

ـ خوشبختم.

رعنا گفت:

ـ ممنون.

بعد برگشت که برود.

یونس بی‌اختیار پرسید:

ـ مطمئنید آدرس رو درست اومدید؟

رعنا چند قدم دور شده بود. برگشت و گفت:

ـ نه.

یونس خندید.

ـ حداقل این یکی رو مطمئنید.

رعنا هم خندید.

ـ فعلاً فقط مطمئنم که باید یه نفر رو پیدا کنم.

بعد راه افتاد و در باران کم‌کم از جلوی مغازه دور شد.

یونس چند ثانیه به رفتنش نگاه کرد.

بعد برگشت سر کارش.

اما ذهنش دیگر مثل چند دقیقه قبل آرام نبود.

اسم دختر را یک بار زیر لب تکرار کرد:

ـ رعنا…

سماور به جوش آمده بود.

یونس استکان را برداشت، چای ریخت و کنار پنجره ایستاد.

دختر دیگر دیده نمی‌شد.

او نمی‌دانست چرا آن گفت‌وگوی کوتاه در ذهنش مانده است. شاید به خاطر اینکه رعنا دنبال آدمی می‌گشت که خودش هم نمی‌دانست چه کسی است.

یا شاید به خاطر آن جمله آخر:

«فعلاً فقط مطمئنم که باید یه نفر رو پیدا کنم.»

یونس چای را روی پیشخوان گذاشت و مشغول کار شد.

تا ظهر چند مشتری آمدند و رفتند.

باران هم گاهی کم می‌شد و دوباره شدت می‌گرفت.

نزدیک ظهر، وقتی یونس برای برداشتن دفتر حساب‌ها دستش را داخل کشوی قدیمی زیر پیشخوان برد، انگشتش به چیزی گیر کرد.

یک تکه کاغذ تاخورده.

آن را بیرون آورد.

کاغذ قدیمی و زرد شده بود. معلوم بود مدت زیادی همان‌جا مانده است.

یونس نمی‌دانست مال چه کسی است.

کاغذ را باز کرد.

چند خط نوشته بود، اما بیشتر نوشته‌ها به‌خاطر رطوبت یا گذشت زمان محو شده بودند.

فقط یک جمله هنوز نسبتاً خوانا بود:

«بعضی آدم‌ها دیر می‌رسند، اما همیشه دلیلش را نمی‌گویند.»

یونس دوباره جمله را خواند.

بعد کاغذ را برگرداند.

پشت آن چیزی نوشته نشده بود.

چند لحظه فکر کرد شاید این نوشته مربوط به صاحب قبلی مغازه باشد. شاید یکی از مشتری‌ها سال‌ها پیش آن را نوشته و لای وسایل گذاشته باشد.

کاغذ را روی پیشخوان گذاشت.

اما قبل از اینکه آن را داخل کشو بگذارد، موبایلش زنگ خورد.

شماره ناشناس بود.

یونس چند لحظه به صفحه نگاه کرد و بعد پاسخ داد.

ـ بله؟

صدایی نیامد.

ـ الو؟

سکوت.

یونس دوباره گفت:

ـ الو؟

تماس قطع شد.

به صفحه موبایل نگاه کرد.

شماره هنوز روی صفحه بود.

شماره را نمی‌شناخت.

چند ثانیه بعد موبایل را روی پیشخوان گذاشت و مشغول کار شد.

عصر که شد، باران کمی آرام‌تر شد.

یونس کرکره را پایین کشید و مغازه را بست.

وقتی می‌خواست قفل را بزند، چیزی سفید کنار دیوار، نزدیک ورودی مغازه توجهش را جلب کرد.

خم شد و آن را برداشت.

یک تکه کاغذ بود.

از باران خیس شده بود و گوشه‌هایش جمع شده بود.

یونس کاغذ را زیر نور مغازه گرفت.

بیشتر نوشته‌ها پخش شده بود و چیزی از آن‌ها نمی‌شد فهمید.

فقط چند کلمه هنوز قابل خواندن بود:

«…آدم‌ها دیر می‌رسند…»

یونس چند لحظه همان‌جا ایستاد.

نگاهش بین کاغذ خیس و مغازه رفت و برگشت.

جمله‌ای که چند ساعت قبل روی کاغذ قدیمی دیده بود، حالا دوباره جلوی چشمش بود.

این دیگر کمی عجیب بود.

کاغذ را تا نکرد. همان‌طور که بود، با احتیاط داخل جیبش گذاشت.

بعد در مغازه را قفل کرد.

باران دوباره شروع شده بود.

یونس به سمت پژو پارسش رفت، اما قبل از اینکه در ماشین را باز کند، برای لحظه‌ای ایستاد.

ناگهان به یاد دختر صبح افتاد.

رعنا.

دختری که دنبال کسی می‌گشت، اما حتی اسم آن آدم را هم درست نمی‌دانست.

یونس نمی‌دانست چرا، اما برای اولین بار از صبح، یک سؤال مشخص در ذهنش شکل گرفت:

رعنا دنبال چه کسی بود؟

و سؤال دیگری، آرام‌تر از آن، پشت سرش آمد:

آن کاغذ قدیمی چه ارتباطی با این ماجرا داشت؟

یونس سوار ماشین شد و در را بست.

صدای باران روی سقف پژو پارس می‌پیچید.

او هنوز نمی‌دانست که آن روز بارانی، قرار است شروع داستانی باشد که بعضی جواب‌هایش خیلی دیرتر از آنچه فکر می‌کند پیدا خواهند شد.

شما چه فکر می‌کنید؟

اگر جای یونس بودید، کاغذ خیس را نگه می‌داشتید یا دور می‌انداختید؟

و مهم‌تر از آن:

به نظر شما رعنا دنبال چه کسی می‌گشت؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *