آدمهای دیار باران — قسمت دوم: صدایی از گذشته
اگر قسمت اول داستان «آدمهای دیار باران» را نخواندهاید، پیشنهاد میکنیم ابتدا از اینجا شروع کنید: قسمت اول: باران، سهشنبه و یک غریبه
صبح روز بعد، باران بند آمده بود.
اما خیابان هنوز خیس بود و قطرههای آب از لبه سقف مغازهها یکییکی روی پیادهرو میافتادند.
یونس کمی زودتر از همیشه به مغازه رسید.
پژو پارس را همان جای همیشگی پارک کرد، پیاده شد و قبل از اینکه در مغازه را باز کند، نگاهی به آسمان انداخت.
هوا هنوز ابری بود.
کرکره را بالا کشید و وارد مغازه شد.
چراغ را روشن کرد.
همه چیز مثل روزهای قبل بود؛ همان پیشخوان، همان قفسهها و همان بوی چای که با رطوبت صبح قاطی شده بود.
اما ذهن یونس مثل همیشه نبود.
دیشب چند بار آن کاغذ خیس را از جیبش بیرون آورده و نگاه کرده بود.
کاغذ را از جیب کاپشنش درآورد و روی پیشخوان گذاشت.
گوشههایش هنوز خیس و جمعشده بود.
جمله روی آن فقط چند کلمه بیشتر نبود:
«…آدمها دیر میرسند…»
یونس کاغذ را کنار کاغذ قدیمی گذاشت.
دو جمله کنار هم، شبیه تکههایی از یک حرف ناتمام بودند.
سماور را روشن کرد و مشغول مرتب کردن مغازه شد.
حدود نیم ساعت گذشته بود که صدای باز شدن در آمد.
مردی حدود پنجاه ساله وارد شد.
یونس او را میشناخت.
چند سالی بود که گاهی برای خرید چای به مغازهاش میآمد.
مرد سلام کرد و کنار پیشخوان ایستاد.
ـ صبح بخیر یونس.
ـ صبح شما هم بخیر.
مرد نگاهی به قفسهها انداخت.
ـ همون چای همیشگی رو بده.
یونس مشغول آماده کردن سفارش شد.
مرد منتظر ایستاده بود که چشمش به کاغذ روی پیشخوان افتاد.
چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
ـ اینو از کجا آوردی؟
دست یونس برای لحظهای از حرکت ایستاد.
ـ کدوم؟
مرد به کاغذ اشاره کرد.
ـ همین.
یونس کاغذ را برداشت.
ـ دیشب جلوی مغازه پیدا کردم.
مرد جلوتر آمد.
کاغذ را نگاه کرد، اما دست به آن نزد.
ـ مطمئنی همینجا پیداش کردی؟
ـ آره.
مرد دوباره به نوشته نگاه کرد.
ـ عجیبه…
یونس پرسید:
ـ چی عجیبه؟
مرد جواب نداد.
فقط چند ثانیه دیگر به کاغذ خیره ماند.
بعد آرام گفت:
ـ این جمله رو قبلاً یه جا دیدم.
یونس لبخند کوتاهی زد.
ـ کجا؟
مرد شانه بالا انداخت.
ـ یادم نیست.
اما از لحنش معلوم بود که چیزی را به خاطر آورده و نمیخواهد بگوید.
یونس سفارش چای را آماده کرد و روی پیشخوان گذاشت.
مرد پول را پرداخت کرد، اما قبل از رفتن دوباره برگشت.
ـ یونس…
ـ بله؟
ـ صاحب قبلی این مغازه رو میشناختی؟
یونس کمی مکث کرد.
ـ نه. فقط میدونم قبل از من یه پیرمرد اینجا بوده.
مرد گفت:
ـ اسمش ناصر بود.
یونس سرش را بلند کرد.
ـ ناصر؟
ـ آره.
چند لحظه سکوت بینشان افتاد.
مرد ادامه داد:
ـ بعضیا بهش میگفتن عمو ناصر.
بعد چای را برداشت و از مغازه بیرون رفت.
یونس پشت سرش به خیابان نگاه کرد.
عمو ناصر.
اسم در ذهنش ماند.
همان لحظه موبایلش زنگ خورد.
یونس به صفحه نگاه کرد.
همان شماره ناشناس.
چند ثانیه مردد ماند.
بعد جواب داد.
ـ بله؟
هیچ صدایی نیامد.
یونس اخم کرد.
ـ الو؟
این بار صدایی بسیار آرام از آن طرف خط شنیده شد.
صدای مردی مسن.
ـ هنوز اون کاغذ رو داری؟
یونس خشکش زد.
نگاهش به کاغذ روی پیشخوان افتاد.
ـ شما کی هستید؟
چند ثانیه سکوت.
یونس دوباره گفت:
ـ از کجا میدونید من کاغذ رو دارم؟
صدای آن مرد آرامتر شد.
ـ چون قرار نبود دورش بندازی.
بعد تماس قطع شد.
یونس چند لحظه گوشی را کنار گوشش نگه داشت.
بعد آرام آن را پایین آورد.
به کاغذ نگاه کرد.
برای اولین بار احساس کرد آن تکه کاغذ قدیمی دیگر فقط یک نوشته بیاهمیت نیست.
کسی از وجودش خبر داشت.
و ظاهراً منتظر بود یونس آن را پیدا کند.
بعدازظهر، باران دوباره شروع شد.
این بار ریز و آرام.
یونس پشت پیشخوان نشسته بود و حسابهای روز قبل را بررسی میکرد که صدای آشنایی از بیرون شنید.
ـ ببخشید…
سرش را بلند کرد.
رعنا جلوی در ایستاده بود.
همان مانتوی روز قبل را پوشیده بود و موهایش این بار خیس نبود.
یونس چند لحظه نگاهش کرد.
رعنا لبخند زد.
ـ مزاحم نیستم؟
یونس گفت:
ـ نه. بفرمایید.
رعنا وارد شد.
نگاهش برای لحظهای روی قفسهها چرخید و بعد روی یونس ثابت ماند.
ـ دیروز نتونستم چیزی که دنبالش بودم پیدا کنم.
یونس گفت:
ـ هنوز دنبال همون آدم هستید؟
رعنا سرش را تکان داد.
ـ بله.
یونس چند لحظه سکوت کرد.
بعد پرسید:
ـ اسمش ناصره؟
رعنا ناگهان ساکت شد.
لبخند از صورتش رفت.
چند ثانیه فقط به یونس نگاه کرد.
ـ شما اسم ناصر رو از کجا میدونید؟
یونس به کاغذ روی پیشخوان نگاه کرد.
ـ امروز یکی درباره صاحب قبلی این مغازه بهم گفت.
رعنا آرام پرسید:
ـ صاحب قبلی؟
ـ آره. ظاهراً اسمش ناصر بوده.
رعنا نگاهش را پایین انداخت.
ـ پس اینجا بوده…
یونس پرسید:
ـ شما دنبال عمو ناصر میگردید؟
رعنا جواب نداد.
چند لحظه بعد گفت:
ـ نمیدونم.
ـ یعنی چی؟
رعنا نفس آرامی کشید.
ـ من دنبال کسی هستم که سالها پیش اینجا زندگی میکرده.
یونس گفت:
ـ اسمش ناصره؟
رعنا به سمت در نگاه کرد.
ـ شاید.
یونس چیزی نگفت.
رعنا ادامه داد:
ـ من حتی مطمئن نیستم اسم واقعیاش همین باشه.
بعد مکث کرد.
ـ فقط یه اسم قدیمی دارم… و یه آدرس که نصفهنیمهست.
یونس به او نگاه کرد.
ـ چرا دنبالشه؟
رعنا جواب نداد.
چند ثانیه گذشت.
بعد گفت:
ـ چون یه چیزی باید بهش برگردونده بشه.
یونس پرسید:
ـ چی؟
رعنا لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ هنوز نمیدونم.
بعد از جایش بلند شد.
ـ اگر چیزی درباره ناصر فهمیدید، به من خبر میدید؟
یونس پرسید:
ـ چطور؟
رعنا شمارهای روی یک تکه کاغذ نوشت و روی پیشخوان گذاشت.
ـ این شماره منه.
بعد خداحافظی کرد و از مغازه بیرون رفت.
یونس از پشت شیشه رفتنش را نگاه کرد.
چند لحظه بعد، چشمش به کاغذی افتاد که رعنا روی پیشخوان گذاشته بود.
اما چیزی دیگر توجهش را جلب کرد.
کشوی قدیمی زیر پیشخوان کمی باز مانده بود.
یونس خم شد.
کشو را بیرون کشید.
چیزی داخل آن نبود.
کف کشو را لمس کرد.
چوب کف کشو کمی لق بود.
یونس انگشتش را زیر لبه چوب برد و آن را بالا آورد.
یک فضای باریک زیر کف کشو بود.
داخلش یک عکس کوچک سیاهوسفید قرار داشت.
یونس عکس را بیرون آورد.
عکس قدیمی بود.
سه نفر جلوی همین مغازه ایستاده بودند.
یکی از آنها مردی جوانتر بود که یونس نمیشناخت.
نفر دوم پیرمردی بود که احتمالاً همان ناصر بود.
اما نفر سوم…
یونس عکس را نزدیکتر آورد.
پشت عکس را برگرداند.
با دستخطی قدیمی، فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر رعنا برگشت، این را به او بده.»
یونس چند ثانیه بیحرکت ماند.
صدای باران دوباره روی شیشه مغازه افتاده بود.
او به عکس نگاه کرد.
بعد به دری که رعنا از آن بیرون رفته بود.
برای اولین بار، یونس مطمئن شد که آمدن رعنا به این مغازه اتفاقی نبوده است.
اما هنوز یک سؤال بزرگتر وجود داشت:
چه کسی سالها قبل منتظر برگشتن رعنا بوده است؟
و چرا این پیام را داخل همین مغازه پنهان کرده بود؟
یونس عکس را در دستش نگه داشت.
بیرون، رعنا دیگر دیده نمیشد.
اما این بار، یونس میدانست که داستان تازه شروع شده است.
شما چه فکر میکنید؟
به نظر شما نفر سوم داخل عکس چه کسی است؟
و چرا کسی سالها قبل نوشته:
«اگر رعنا برگشت، این را به او بده.»
آیا رعنا خودش میداند چه چیزی در انتظارش است؟


