آدمهای دیار باران — قسمت سوم: عکس سهنفره
اگر قسمتهای قبلی داستان را نخواندهاید، پیشنهاد میکنیم از قسمت اول: باران، سهشنبه و یک غریبه شروع کنید.
آدمهای دیار باران — قسمت دوم: صدایی از گذشته
صبح روز بعد، یونس زودتر از همیشه مغازه را باز کرد.
هوا صافتر شده بود، اما خیابان هنوز خیس بود. چند گودال کوچک کنار جدول مانده بود و قطرههای آب از لبه سقف مغازه، آرام روی پیادهرو میافتاد.
یونس کرکره را بالا کشید و وارد شد.
چراغ را روشن کرد.
چند لحظه همانجا ایستاد.
بعد در را بست و به طرف پیشخوان رفت.
عکس هنوز همانجا بود.
از دیشب چند بار آن را نگاه کرده بود.
سه نفر جلوی مغازه ایستاده بودند.
یکی عمو ناصر بود.
نفر دوم مردی جوانتر بود که یونس نمیشناخت.
و نفر سوم…
هرچه بیشتر به عکس نگاه میکرد، کمتر میتوانست حدس بزند او چه کسی است.
عکس را برگرداند.
پشت آن همان جمله نوشته شده بود:
«اگر رعنا برگشت، این را به او بده.»
یونس انگشتش را روی نوشته کشید.
یک سؤال مدام در ذهنش تکرار میشد:
چه کسی سالها قبل میدانسته رعنا قرار است برگردد؟
عکس را دوباره برگرداند.
گوشه عکس کمی تا خورده بود.
یونس با دقت آن را صاف کرد.
در همان لحظه صدای باز شدن در مغازه آمد.
مردی که روز قبل برای خرید چای آمده بود، وارد شد.
ـ صبح بخیر.
یونس جواب داد:
ـ صبح بخیر.
مرد طبق معمول کنار پیشخوان ایستاد.
ـ امروز همون قبلی رو بده.
یونس مشغول آماده کردن سفارش شد.
چند لحظه سکوت بینشان بود.
بعد یونس گفت:
ـ شما عمو ناصر رو خوب میشناختید؟
مرد دستش را روی پیشخوان گذاشت.
نگاهی به یونس کرد.
ـ چرا میپرسی؟
ـ دیروز گفتید صاحب قبلی این مغازه بوده.
مرد کمی مکث کرد.
ـ آره. سالها اینجا بود.
یونس چای را کنار گذاشت.
ـ ازش خبر دارید؟
مرد سرش را تکان داد.
ـ نه. خیلی وقته ندیدمش.
ـ میدونید خانوادهای داشت؟
مرد نگاهش را به خیابان انداخت.
ـ خانواده که… همه آدمها یه جور خانواده دارن.
یونس لبخند کوتاهی زد.
ـ منظورم خانواده واقعیشه.
مرد چیزی نگفت.
یونس این بار مستقیمتر پرسید:
ـ یه دختر هم گاهی باهاش میاومد؟
مرد برای لحظهای نگاهش کرد.
ـ دختر؟
ـ بله.
مرد ابروهایش را کمی بالا برد.
ـ آره… فکر کنم.
ـ اسمش رعنا بود؟
مرد جواب نداد.
همین سکوت برای یونس کافی بود.
چند ثانیه بعد مرد گفت:
ـ راستش اسمش یادم نیست.
یونس پرسید:
ـ زیاد میاومد؟
مرد به آرامی گفت:
ـ نه.
بعد مکث کرد.
ـ ولی یه مدت، بیشتر از قبل میاومد.
ـ کی؟
مرد شانه بالا انداخت.
ـ سالها پیشه یونس. خیلی چیزها یادم نیست.
یونس سفارش را جلوی او گذاشت.
مرد پول را پرداخت کرد و قبل از رفتن گفت:
ـ فقط یه چیز رو یادمه.
یونس سرش را بلند کرد.
ـ چی؟
مرد گفت:
ـ ناصر آدمی نبود که هر کسی رو به این مغازه راه بده.
بعد از مغازه بیرون رفت.
یونس چند لحظه به در نگاه کرد.
سپس عکس را برداشت.
نزدیک ظهر، یونس بالاخره شماره رعنا را از روی کاغذی که روز قبل داده بود، گرفت.
گوشی چند بار زنگ خورد.
رعنا جواب داد.
ـ بله؟
ـ سلام. یونس هستم.
چند لحظه سکوت شد.
ـ سلام.
ـ مزاحم نیستم؟
ـ نه. بفرمایید.
یونس نمیدانست چطور سؤالش را شروع کند.
ـ درباره ناصر…
رعنا آرام گفت:
ـ چیزی پیدا کردید؟
ـ نه دقیقاً.
مکث کرد.
ـ شما واقعاً دنبال ناصر میگردید؟
رعنا چند ثانیه سکوت کرد.
ـ چرا اینو میپرسید؟
ـ چون فکر میکنم شاید دنبال کس دیگهای باشید.
آن طرف خط سکوت شد.
بعد رعنا گفت:
ـ درست فکر میکنید.
یونس به عکس نگاه کرد.
ـ پس دنبال چه کسی هستید؟
صدای رعنا کمی پایین آمد.
ـ کسی که آخرین بار، سالها پیش، پیش عمو ناصر دیده شده.
یونس پرسید:
ـ کی؟
ـ نمیدونم.
ـ یعنی اسمش رو هم نمیدونید؟
ـ نه.
ـ پس چطور پیداش میکنید؟
رعنا نفس عمیقی کشید.
ـ چون یه عکس ازش دارم.
یونس بیاختیار به عکس روی پیشخوان نگاه کرد.
ـ عکس؟
ـ بله.
چند ثانیه سکوت شد.
یونس پرسید:
ـ چه شکلیه؟
رعنا جواب نداد.
بعد گفت:
ـ یونس…
ـ بله؟
ـ چرا این سؤالها رو از من میپرسید؟
یونس لحظهای مردد ماند.
ـ چون فکر میکنم این مغازه بیشتر از چیزی که من میدونم، درباره گذشته شما خبر داره.
رعنا چیزی نگفت.
یونس ادامه داد:
ـ اگر بیاید اینجا، شاید بتونیم با هم صحبت کنیم.
رعنا بعد از چند لحظه گفت:
ـ عصر میام.
تماس قطع شد.
یونس گوشی را روی پیشخوان گذاشت.
عکس را برداشت و داخل کشو گذاشت.
اما بعد دوباره آن را بیرون آورد.
دلش نمیخواست قبل از آمدن رعنا، چیزی را تغییر دهد.
عصر، هوا دوباره ابری شد.
رعنا حدود یک ساعت مانده به غروب وارد مغازه شد.
این بار مستقیم به طرف پیشخوان آمد.
ـ سلام.
ـ سلام.
رعنا به صورت یونس نگاه کرد.
ـ چیزی پیدا کردید؟
یونس به جای جواب، به قاب قدیمی روی دیوار اشاره کرد.
ـ این عکس رو دیدید؟
رعنا برگشت.
عکس قدیمی مغازه داخل قاب بود.
رعنا چند قدم جلو رفت.
چند لحظه به عکس نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
ـ این عکس رو قبلاً دیدم.
یونس پرسید:
ـ کجا؟
رعنا جواب نداد.
فقط نزدیکتر شد.
انگشتش را روی شیشه قاب گذاشت.
ـ این مغازه خیلی قدیمیه.
یونس گفت:
ـ ظاهراً بیشتر از چیزی که فکر میکردم.
رعنا لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ بعضی جاها آدمها رو بیشتر از چیزی که فکر میکنیم یادشون میمونه.
یونس چیزی نگفت.
بعد عکس سیاهوسفید را از داخل کشو بیرون آورد و روی پیشخوان گذاشت.
رعنا به عکس نگاه کرد.
چهرهاش در همان لحظه تغییر کرد.
چند ثانیه هیچ نگفت.
بعد خیلی آرام پرسید:
ـ اینو از کجا آوردید؟
ـ زیر کف کشو بود.
رعنا عکس را برداشت.
سه نفر در عکس بودند.
چشمهایش روی مرد جوان ثابت ماند.
یونس پرسید:
ـ میشناسیدش؟
رعنا جواب نداد.
چند لحظه بعد گفت:
ـ این عکس نباید اینجا باشه.
ـ چرا؟
رعنا عکس را محکمتر در دست گرفت.
ـ چون فکر میکردم سالها پیش از بین رفته.
یونس به صورتش نگاه کرد.
ـ یعنی قبلاً این عکس رو دیدید؟
رعنا آرام سر تکان داد.
ـ خود این عکس رو نه.
ـ پس از کجا میدونید؟
رعنا جواب نداد.
عکس را برگرداند.
نوشته پشت آن را دید.
چند ثانیه خیره ماند.
رنگ صورتش کمی تغییر کرد.
یونس گفت:
ـ این نوشته همون دلیلیه که خواستم شما رو ببینم.
رعنا انگشتش را روی نوشته گذاشت.
آرام خواند:
«اگر رعنا برگشت، این را به او بده.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد سرش را بالا آورد.
نگاهش مستقیم روی یونس بود.
ـ این خط رو میشناسم.
یونس پرسید:
ـ مال کیه؟
رعنا نگاهش را دوباره به عکس دوخت.
لبهایش کمی لرزید.
ـ خط پدرمه.
یونس چیزی نگفت.
رعنا هنوز به نوشته نگاه میکرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ ولی پدر من سالهاست مرده.
صدای باران از بیرون شنیده شد.
یونس به عکس نگاه کرد.
به مرد جوان داخل آن.
به عمو ناصر.
و بعد به رعنا.
حالا دیگر یک سؤال تازه به تمام سؤالهای قبلی اضافه شده بود:
پدر رعنا چه ارتباطی با عمو ناصر داشته است؟
و مهمتر از آن…
چرا آخرین یادگاری او، سالها در همین مغازه پنهان مانده بود؟
رعنا عکس را روی پیشخوان گذاشت.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، نگاهش روی مرد جوان داخل عکس ثابت ماند.
آرام گفت:
ـ من این آدم رو میشناسم.
یونس پرسید:
ـ کیه؟
رعنا جواب نداد.
فقط عکس را برداشت و گفت:
ـ هنوز نه.
و به طرف در رفت.
یونس پشت سرش ایستاد.
ـ رعنا…
او برگشت.
ـ بله؟
ـ بالاخره باید بدونم دنبال کی هستید.
رعنا چند لحظه نگاهش کرد.
بعد گفت:
ـ هنوز نه .
در را باز کرد و بیرون رفت.
یونس کنار در ایستاد و رفتنش را نگاه کرد.
باران دوباره شروع شده بود.
این بار، یونس مطمئن بود که آن کاغذ قدیمی، تماس ناشناس، عمو ناصر و آمدن رعنا به این مغازه، همگی به یک گذشته مشترک مربوطاند.
گذشتهای که ظاهراً هنوز تمام نشده بود.
شما چه فکر میکنید؟
به نظر شما مرد جوان داخل عکس چه کسی است؟
و چرا رعنا با وجود شناختن او، حاضر نشد نامش را به یونس بگوید؟
قسمت بعدی، شاید بخشی از این راز را روشن کند.


