آدمهای دیار باران — قسمت چهارم: چیزی که رعنا نگفت
اگر قسمتهای قبلی داستان «آدمهای دیار باران» را نخواندهاید، پیشنهاد میکنیم از قسمت اول: باران، سهشنبه و یک غریبه شروع کنید.
لیست قسمت های مختلف داستان را اینجا ببینید
باران تا نیمههای شب ادامه داشت.
یونس بعد از رفتن رعنا، مدتی کنار در مغازه ایستاد.
خیابان خلوت بود.
نور چراغ مغازههای روبهرو روی آسفالت خیس افتاده بود و آب باران آرام از کنار جدول خیابان پایین میرفت.
رعنا دیگر دیده نمیشد.
یونس در را بست و برگشت داخل.
مغازه ساکت بود.
عکس هنوز روی پیشخوان قرار داشت.
یونس آن را برداشت.
سه نفر.
عمو ناصر.
مرد جوان.
و پدر رعنا.
یا حداقل حالا دیگر مطمئن بود که نفر سوم، پدر رعناست.
عکس را نزدیکتر برد.
چند لحظه به صورت مرد جوان نگاه کرد.
چیزی در چهرهاش آشنا بود.
نه آنقدر که بتواند بگوید او را قبلاً دیده، اما انگار صورتش را جایی دیده بود.
یونس عکس را روی پیشخوان گذاشت.
چای برای خودش ریخت.
اما برخلاف شبهای دیگر، حوصله نوشیدن نداشت.
نگاهش دوباره به عکس افتاد.
این بار متوجه چیزی شد که قبلاً ندیده بود.
پشت سر سه مرد، تابلوی کوچکی بالای در مغازه دیده میشد.
نوشته روی تابلو بهخاطر کیفیت پایین عکس واضح نبود.
یونس چراغ بالای پیشخوان را روشنتر کرد.
عکس را زیر نور گرفت.
چند کلمه بیشتر دیده نمیشد.
اما یک کلمه را میتوانست بخواند:
«…انبار»
یونس چند لحظه فکر کرد.
انبار؟
چرا باید پشت مغازه چنین تابلویی باشد؟
از جایش بلند شد.
به سمت انتهای مغازه رفت.
پشت قفسههای قدیمی، دری کوچک قرار داشت که همیشه بسته بود.
یونس از وقتی مغازه را تحویل گرفته بود، هیچوقت دلیل وجود آن در را نپرسیده بود.
فقط میدانست پشت آن، انباری قدیمی قرار دارد که تقریباً هیچ استفادهای از آن نمیکرد.
کلیدها را از کنار صندوق برداشت.
یکی از کلیدها را امتحان کرد.
قفل با صدای خشکی باز شد.
در را هل داد.
بوی چوب قدیمی و رطوبت به مشامش رسید.
چراغ کوچکی بالای در را روشن کرد .
انباری کوچکتر از چیزی بود که فکر میکرد.
چند کارتن قدیمی گوشه دیوار قرار داشت.
یک میز چوبی شکسته.
و چند قفسه که روی آنها ظرفهای خالی و وسایل قدیمی چیده شده بود.
یونس چند قدم جلو رفت.
نگاهش را دور انبار چرخاند.
روی دیوار روبهرو، یک قاب عکس قدیمی آویزان بود.
یونس نزدیک شد.
قاب را برداشت.
عکس داخل قاب، خیلی قدیمیتر از عکس سهنفره بود.
عمو ناصر پشت همان مغازه ایستاده بود.
اما این بار تنها نبود.
کنارش یک زن جوان ایستاده بود.
زن لبخند میزد.
یونس عکس را برگرداند.
پشت عکس چیزی نوشته نشده بود.
قاب را سر جایش گذاشت.
در همان لحظه صدای افتادن چیزی از پشت کارتنها آمد.
یونس برگشت.
یکی از کارتنها کمی جابهجا شده بود.
جلو رفت.
کارتن را کنار زد.
یک جعبه فلزی کوچک پشت آن قرار داشت.
جعبه قفل نداشت.
یونس در آن را باز کرد.
داخلش چند کاغذ، یک دسته کلید قدیمی و یک پاکت سفید بود.
پاکت را برداشت.
روی آن فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«رعنا»
یونس چند ثانیه به پاکت خیره ماند.
آن را باز نکرد.
دوباره بست.
جعبه را همانطور که بود سر جایش گذاشت.
پاکت را برداشت و از انبار بیرون آمد.
در را بست.
به ساعت نگاه کرد.
نزدیک یازده شب بود.
گوشیاش را برداشت.
شماره رعنا هنوز در فهرست تماسها بود.
چند ثانیه به آن نگاه کرد.
بعد تصمیم گرفت زنگ نزند.
اگر رعنا خودش نمیخواست چیزی بگوید، یونس هم نمیخواست بیشتر از این وارد زندگی او شود.
پاکت را داخل کشو گذاشت.
چراغها را خاموش کرد.
مغازه را بست.
اما قبل از اینکه سوار ماشین شود، دوباره برگشت.
پاکت را از کشو بیرون آورد.
چند لحظه به آن نگاه کرد.
بعد آرام گفت:
ـ این دیگه مال من نیست.
پاکت را برداشت و همراه خودش برد.
صبح روز بعد، رعنا زودتر از یونس بیدار شده بود.
روی میز آشپزخانه نشسته بود و عکس کوچکی را مقابلش گذاشته بود.
عکس را از کیفش بیرون آورده بود.
همان عکس سهنفره نبود.
عکس دیگری بود.
عکس کمی بزرگتر و رنگپریدهتر.
در آن، یک مرد جوان کنار درختی ایستاده بود.
رعنا مدت زیادی به عکس نگاه کرد.
گوشیاش زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
رعنا جواب نداد.
چند ثانیه بعد دوباره زنگ خورد.
این بار پاسخ داد.
ـ بله؟
صدای مردی مسن از آن طرف خط آمد.
ـ رفتی مغازه؟
رعنا ساکت ماند.
ـ کی هستید؟
مرد جواب نداد.
فقط گفت:
ـ عکس رو دیدی؟
رعنا آرام پرسید:
ـ شما از کدوم عکس حرف میزنید؟
صدای مرد کمی مکث کرد.
ـ همونی که نباید دوباره پیدا میشد.
رعنا از جا بلند شد.
ـ شما پدر منو میشناختید؟
چند ثانیه سکوت.
بعد مرد گفت:
ـ بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
رعنا دستش را روی میز گذاشت.
ـ پس چرا این همه سال چیزی نگفتید؟
مرد آهسته گفت:
ـ چون قرار نبود تو برگردی.
رعنا چشمهایش را بست.
ـ ولی برگشتم.
مرد چیزی نگفت.
ـ حالا بگید اون مرد کیه.
صدای مرد از پشت تلفن آرامتر شد.
ـ هنوز وقتش نرسیده.
رعنا با عصبانیت گفت:
ـ همه همینو میگن.
مرد پرسید:
ـ کی؟
رعنا جواب نداد.
مرد ادامه داد:
ـ اگر یونس عکس رو بهت نشون داده، یعنی ناصر هنوز همه چیز رو نگه داشته بوده.
رعنا ناگهان ساکت شد.
ـ شما یونس رو میشناسید؟
اما تماس قطع شده بود.
رعنا چند لحظه گوشی را در دست نگه داشت.
بعد به عکس روی میز نگاه کرد.
این بار به جای مرد جوان، به گوشه عکس خیره شد.
در گوشه تصویر، بخشی از یک پلاک فلزی دیده میشد.
رعنا آن را میشناخت.
سالها قبل، پدرش یک کلید با همین شماره داشت.
رعنا عکس را برداشت.
برای اولین بار فهمید شاید آن مرد جوان تنها چیزی نیست که باید پیدا کند.
شاید چیزی در آن مغازه پنهان مانده بود که پدرش میخواست او روزی پیدایش کند.
ظهر، یونس در مغازه مشغول حساب کردن سفارش یکی از مشتریها بود که تلفنش زنگ خورد.
رعنا بود.
ـ سلام.
ـ سلام.
صدای رعنا آرام بود.
ـ امروز میتونم بیام؟
یونس گفت:
ـ بله.
چند لحظه سکوت شد.
بعد رعنا پرسید:
ـ چیزی دیگه پیدا کردید؟
یونس به پاکت سفید داخل کشو نگاه کرد.
ـ شاید.
رعنا چیزی نگفت.
یونس ادامه داد:
ـ یه چیزی هست که فکر کنم باید خودتون ببینید.
رعنا پرسید:
ـ درباره عکس؟
ـ نه.
مکث کرد.
ـ درباره پدرتون.
آن طرف خط سکوت شد.
بعد رعنا گفت:
ـ عصر میام.
تماس قطع شد.
یونس پاکت را از کشو بیرون آورد.
آن را روی پیشخوان گذاشت.
چند لحظه به نام نوشتهشده روی آن نگاه کرد.
«رعنا»
اما درست در همان لحظه، چشمش به گوشه پاکت افتاد.
چیزی با مداد، خیلی کمرنگ نوشته شده بود.
یونس پاکت را زیر نور گرفت.
یک عدد بود.
۲۷
چند ثانیه به آن خیره ماند.
۲۷.
شماره مغازه؟
شماره خانه؟
یا شاید شماره یک اتاق؟
یونس نمیدانست.
اما حالا یک سرنخ تازه داشت.
و برای اولین بار احساس کرد کسی که این پاکت را سالها پیش آماده کرده، فقط منتظر برگشتن رعنا نبوده.
منتظر بوده رعنا در زمان مشخصی، چیز مشخصی را پیدا کند.
عصر نزدیک شد.
باران دوباره شروع شد.
همان باران آرام و پیوستهای که انگار قصد رفتن نداشت.
یونس کنار در مغازه ایستاده بود.
پاکت روی پیشخوان بود.
عکس سهنفره کنار آن قرار داشت.
صدای قدمهایی از انتهای خیابان آمد.
یونس سرش را بلند کرد.
رعنا بود.
اما این بار تنها نبود.
مردی چند قدم پشت سرش حرکت میکرد.
یونس چهرهاش را نمیدید.
رعنا جلوی مغازه ایستاد.
برای لحظهای به یونس نگاه کرد.
بعد برگشت و به مرد پشت سرش نگاه کرد.
مرد همانجا ایستاده بود.
رعنا آرام گفت:
ـ یونس…
ـ بله؟
ـ فکر کنم وقتشه که یه چیزهایی رو بدونید.
یونس به مرد نگاه کرد.
مرد قدمی جلو آمد.
و درست در همان لحظه، یونس چهرهاش را دید.
چهرهای که برایش آشنا بود.
خیلی آشنا.
اما نمیدانست او را کجا دیده است.
مرد وارد مغازه شد.
نگاهش مستقیم روی عکس سهنفره افتاد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ هنوز این عکس رو دارید؟
یونس چیزی نگفت.
مرد به آرامی نشست.
رعنا در را بست.
باران بیرون ادامه داشت.
و یونس برای اولین بار فهمید که شاید تمام این مدت، فقط او دنبال گذشته نبوده است.
گذشته هم دنبال او آمده بود.
ادامه دارد…
شما چه فکر میکنید؟ مردی که همراه رعنا وارد مغازه شد چه کسی است؟ چرا با دیدن عکس، اولین سؤالش این بود که «هنوز این عکس رو دارید؟»
و مهمتر از همه، عدد ۲۷ روی پاکت چه معنایی دارد؟
آدمهای دیار باران، هنوز رازهای زیادی برای گفتن دارد.


