آدمهای دیار باران — قسمت ششم: کلیدی برای دری که وجود نداشت
قسمت های قبلی داستان را از اینجا ببینید
چراغ خودرو در انتهای خیابان خاموش شد.
یونس چند لحظه دیگر هم به آن سوی خیابان نگاه کرد. باران آرام گرفته بود، اما قطرهها هنوز از لبه سقف مغازه میچکیدند.
رعنا کنار پیشخوان ایستاده بود. کلید شماره ۲۷ را در دست داشت و پاکت سفید، درست مقابل او روی پیشخوان مانده بود.
یونس بالاخره سکوت را شکست.
ـ فکر میکنی اون ماشین مال مسافر بود؟
رعنا نگاهش را از کلید برداشت.
ـ نمیدونم.
ـ ولی وقتی داشت میرفت، انگار منتظر کسی بود.
ـ شاید هم کسی منتظر اون بود.
یونس به طرف در رفت و از پشت شیشه به خیابان نگاه کرد. خودرو دیگر دیده نمیشد. خیابان خیس و خلوت بود؛ درست مثل شبهایی که آدم احساس میکرد چیزی در تاریکی حضور دارد، بیآنکه بتواند آن را ببیند.
برگشت و کنار پیشخوان ایستاد.
ـ رعنا، یه چیزی رو نمیفهمم.
ـ چی رو؟
ـ اگه مسافر آخرین نفری بوده که پدرت رو دیده، چرا این همه سال چیزی نگفته؟ چرا حالا برگشته؟
رعنا کلید را میان انگشتانش چرخاند.
ـ شاید برگشتنش برای گفتن نبوده.
ـ پس برای چی بوده؟
ـ شاید میخواسته مطمئن بشه چیزی هنوز اینجاست.
یونس به پاکت نگاه کرد.
ـ مثلاً این؟
رعنا جواب نداد.
دستش را به طرف پاکت برد، اما پیش از آنکه آن را بردارد، مکث کرد. انگار باز کردن پاکت برایش از پیدا کردنش دشوارتر بود.
یونس گفت:
ـ میتونی همین حالا بازش کنی.
رعنا سرش را تکان داد.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون اگه این پاکت واقعاً برای من باشه، ممکنه چیزی توش باشه که دیگه نتونم فراموشش کنم.
یونس آرام گفت:
ـ تا وقتی بازش نکنی، نمیفهمی.
رعنا نگاهش کرد.
ـ بعضی وقتها آدم از نفهمیدن میترسه، یونس. بعضی وقتها هم از فهمیدن.
صدای چکیدن آب از پشت مغازه بلند شد.
یونس به سمت انباری نگاه کرد.
ـ بیا یه چیز دیگه رو امتحان کنیم.
رعنا پرسید:
ـ چی رو؟
ـ این کلید. شاید بتونیم بفهمیم مال کجاست.
رعنا چند لحظه به کلید خیره ماند و بعد همراه یونس به سمت انتهای مغازه رفت.
انباری کوچک و کمنور بود. بوی چوب نمخورده و کارتنهای قدیمی در فضا پیچیده بود. یونس چراغ را روشن کرد. نور زرد آن روی قفسهها افتاد؛ همان قفسههایی که سالها کسی به بعضی از قسمتهایشان دست نزده بود.
رعنا آهسته گفت:
ـ اینجا رو قبلاً دیده بودم.
یونس برگشت.
ـ اینجا؟
ـ نه دقیقاً. وقتی بچه بودم، یه بار با پدرم به مغازهای شبیه این اومدم. یه اتاق کوچک پشت مغازه داشت. پدرم گفت بعضی چیزها رو نباید بیاجازه لمس کرد.
ـ یادت میاد چه مغازهای بود؟
رعنا سرش را تکان داد.
ـ نه. فقط یادمه دستم رو گرفته بود و نمیذاشت ازش دور بشم.
یونس چیزی نپرسید. از آن خاطرههای دور، گاهی فقط یک جمله یا حرکت در ذهن آدم باقی میماند؛ بیآنکه معلوم باشد چرا همان یک تکه از بقیه زنده مانده است.
رعنا کلید را بالا گرفت.
ـ از کجا شروع کنیم؟
یونس به قفسهها و دیوارها نگاه کرد.
ـ از جاهایی که قفل دارن.
آنها ابتدا صندوقچه قدیمی کنار میز شکسته را بررسی کردند. قفلش زنگ زده بود، اما کلید شماره ۲۷ حتی وارد آن نشد.
بعد سراغ کمد چوبی رفتند. یکی از کشوها قفل کوچکی داشت. رعنا کلید را امتحان کرد. نچرخید.
ـ پس این هم نیست.
یونس گفت:
ـ شاید قفلش مال یه چیز دیگهست.
رعنا با نگاهی خسته به اطراف نگاه کرد.
ـ یا شاید اصلاً قرار نبوده اینجا چیزی رو باز کنه.
یونس میخواست جواب بدهد که نگاهش به دیوار پشت قفسه افتاد.
در قسمت پایینی دیوار، درست پشت چند کارتن، خطی باریک دیده میشد؛ خطی عمودی که از میان تیرگی دیوار جدا میشد و تا نزدیکی کف ادامه داشت.
ـ رعنا، یه لحظه بیا اینجا.
با هم کارتنها را کنار زدند.
پشت آنها، بخشی از دیوار با تختههای چوبی پوشانده شده بود. تختهها همرنگ دیوار نبودند؛ قدیمیتر به نظر میرسیدند و لبههایشان در طول زمان تیره شده بود.
یونس با انگشت روی چوب کشید.
ـ عجیبه. من قبلاً به این قسمت دقت نکرده بودم.
رعنا خم شد و پایین دیوار را نگاه کرد.
ـ اینجا رو ببین.
در نزدیکی کف، زیر لبه یکی از تختهها، حلقه فلزی کوچکی پنهان شده بود.
یونس آن را گرفت و کشید.
تخته کمی جلو آمد، اما باز نشد. پشت آن چیزی شبیه در باریکی وجود داشت که تقریباً با دیوار یکی شده بود.
رعنا آهسته گفت:
ـ یه دره.
یونس به او نگاه کرد.
ـ دری که از بیرون معلوم نیست.
تخته را بیشتر کنار زدند. پشت آن دری کوچک و قدیمی آشکار شد؛ دری که نه دستگیره معمولی داشت و نه قفلی که بهراحتی دیده شود.
یونس چراغقوه تلفنش را روشن کرد و پایین در را بررسی کرد.
در گوشه سمت راست، صفحه فلزی کوچکی نصب شده بود. روی آن، زیر لایهای از گردوغبار، عددی حک شده بود:
۲۷.
رعنا نفسش را آهسته بیرون داد.
کلید را نزدیک صفحه برد.
ـ همون عدده.
یونس گفت:
ـ امتحانش کن.
رعنا کلید را در شکاف باریک کنار صفحه فرو برد. ابتدا حرکت نکرد. آن را کمی بیرون کشید، دوباره جا زد و این بار آرام چرخاند.
صدای تق کوتاهی از داخل در شنیده شد.
هر دو بیحرکت ماندند.
رعنا به یونس نگاه کرد.
ـ باز شد؟
یونس دستش را روی لبه در گذاشت و فشار داد.
در فقط چند سانتیمتر باز شد و به چیزی در پشت آن گیر کرد.
از شکاف، هوای سرد و ماندهای بیرون آمد؛ هوایی که بوی کاغذهای کهنه و چوب نمکشیده میداد.
یونس چراغ تلفن را به داخل گرفت.
فضای پشت در بزرگ نبود. بیشتر شبیه محفظهای باریک در دل دیوار بود. قفسه کوچکی در آن دیده میشد و روی قفسه، جعبهای مستطیلی از جنس چوب قرار داشت.
اما چیزی که نگاه رعنا را میخکوب کرد، جعبه نبود.
روی دیوار داخلی، با مداد و خطی کمرنگ، جملهای نوشته شده بود:
«اگر رعنا برگشت، هنوز دیر نشده است.»
رعنا دستش را روی دهانش گذاشت.
یونس زیر لب گفت:
ـ این همون خطه؟
رعنا چند لحظه نتوانست حرف بزند. بعد نزدیکتر شد و به نوشته نگاه کرد.
ـ نمیدونم.
ـ شبیه خط پدرت نیست؟
ـ چرا… ولی نمیتونم مطمئن باشم.
صدایش لرزید.
ـ یونس، اینجا رو کی ساخته؟
یونس به دیوارهای اطراف نگاه کرد.
ـ نمیدونم. شاید عمو ناصر.
ـ پس چرا هیچوقت دربارهاش چیزی نگفت؟
یونس جوابی نداشت.
دستش را داخل محفظه برد و جعبه چوبی را بیرون کشید. روی درِ جعبه قفل نبود؛ فقط یک بند پارچهای دور آن پیچیده شده بود. بند با گذشت زمان خشک و شکننده شده بود و وقتی یونس آن را باز کرد، بخشی از آن در دستش خرد شد.
درون جعبه چند برگ کاغذ، یک تکه پارچه تیره و پاکتی کوچکتر قرار داشت.
پاکت کوچک را برداشت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«برای کسی که هنوز فکر میکند من مردهام.»
رعنا به نوشته خیره ماند.
دیگر لازم نبود از یونس بپرسد این جمله درباره چه کسی است.
ـ پدرم…
نامش را آهسته گفت؛ نامی که هنوز جرئت نداشت ادامهاش بدهد.
یونس پاکت را به او داد.
رعنا آن را گرفت، اما باز نکرد. انگشتانش روی لبه کاغذ ماندند. انگار تمام سالهایی که با خاطره پدری ازدسترفته زندگی کرده بود، حالا پشت همان لبه باریک جمع شده بودند.
از بیرون، صدای عبور خودرویی روی آسفالت خیس آمد.
هر دو سر برگرداندند.
صدا دور شد و دوباره سکوت بر مغازه حاکم شد.
یونس به پاکت کوچک نگاه کرد.
ـ این یکی رو هم نمیخوای باز کنی؟
رعنا چشم از پاکت برنداشت.
ـ چرا. ولی نه اینجا.
ـ کجا؟
رعنا جعبه را بست و پاکت را در دست گرفت.
ـ جایی که مطمئن باشم کسی صدای ما رو نمیشنوه.
یونس آرام گفت:
ـ فکر میکنی کسی مراقبمونه؟
رعنا سرش را بالا آورد.
ـ نمیدونم. ولی مسافر یه چیز گفت که از ذهنم بیرون نمیره.
ـ چی؟
ـ وقتی گفتم یکی بهم گفته بود نباید برگردم، گفت: «پس هنوز همون آدمها هستن.»
یونس به در پنهان نگاه کرد.
ـ شاید اون آدمها نمیخوان چیزی پیدا بشه.
رعنا کلید شماره ۲۷ را در مشت بست.
ـ یا شاید میخوان ما دقیقاً همینقدر بدونیم؛ نه بیشتر.
آنها محفظه را دوباره بستند و کارتنها را سر جای قبلی گذاشتند. پیش از خروج از انباری، یونس برای آخرین بار به تختههای دیوار نگاه کرد. حالا میدانست مغازهای که هر روز در آن چای میفروخت، رازی را در دل خود نگه داشته که حتی صاحب فعلیاش از وجود آن خبر نداشته است.
وقتی به پیشخوان برگشتند، پاکت سفید هنوز همانجا بود.
رعنا پاکت کوچک را کنار آن گذاشت.
دو پاکت، دو بار یک عدد و یک سؤال که دیگر نمیشد نادیدهاش گرفت.
یونس گفت:
ـ فردا دوباره همدیگه رو میبینیم؟
رعنا به سمت در رفت.
ـ اگه چیزی که توی این پاکته همون چیزی باشه که فکر میکنم، مجبوریم همدیگه رو ببینیم.
دستش را روی دستگیره گذاشت و لحظهای مکث کرد.
ـ یونس؟
ـ بله؟
ـ اگه فردا کسی اومد و درباره اینجا سؤال کرد، بهش نگو چی پیدا کردیم.
ـ حتی اگه مسافر بود؟
رعنا برگشت.
ـ مخصوصاً اگه مسافر بود.
در را باز کرد و وارد هوای نمناک خیابان شد.
یونس پشت پیشخوان ماند. چند دقیقه بعد، صدای بسته شدن درِ مغازه را شنید و دوباره تنها شد.
نگاهش به دو پاکت افتاد.
بعد به کشوی قدیمی.
و سرانجام به دیوار انتهای مغازه که حالا میدانست چیزی را پشت خودش پنهان کرده است.
دستش را به طرف تلفنش برد تا ساعت را نگاه کند.
صفحه روشن شد.
یک پیام از شماره ناشناس روی نمایشگر ظاهر شده بود.
پیام فقط یک جمله داشت:
«کلید را پیدا کردید؛ حالا دیگر نباید پاکت را باز کنید.»
یونس چند بار پیام را خواند.
شماره فرستنده را نمیشناخت.
اما پیش از آنکه بتواند جوابی بنویسد، پیام دیگری رسید:
«از رعنا بپرس چرا نام پدرش را هیچوقت به تو نگفته است.»
یونس سرش را بلند کرد.
بیرون، باران دوباره شروع شده بود.
و برای نخستین بار، به این فکر افتاد که شاید رعنا تنها کسی نباشد که از گذشته چیزی را پنهان میکند.
پایان قسمت ششم
در قسمت بعدی «آدمهای دیار باران»، یونس باید تصمیم بگیرد به رعنا اعتماد کند یا از او درباره چیزی بپرسد که تا آن شب حتی به ذهنش نرسیده بود: چرا رعنا هیچوقت نام پدرش را نگفته است؟


