آدمهای دیار باران — قسمت پنجم: مردی که عکس را میشناخت
اگر قسمتهای قبلی داستان «آدمهای دیار باران» را نخواندهاید، پیشنهاد میکنیم از قسمت اول: «باران، سهشنبه و یک غریبه» شروع کنید.
مرد هنوز به عکس نگاه میکرد.
یونس پشت پیشخوان ایستاده بود.
رعنا کنار در قرار داشت.
چند لحظه هیچکس حرفی نزد.
صدای باران از پشت شیشه مغازه شنیده میشد.
مرد دوباره پرسید:
ـ هنوز این عکس رو دارید؟
یونس آرام گفت:
ـ شما این عکس رو میشناسید؟
مرد نگاهش را از عکس برداشت و به یونس نگاه کرد.
ـ چرا نباید داشته باشید؟
یونس جواب نداد.
مرد چند قدم جلوتر آمد.
به عکس نزدیک شد.
سه نفر.
عمو ناصر.
پدر رعنا.
و مرد جوانی که هنوز هیچکس حاضر نبود دربارهاش حرف بزند.
مرد انگشتش را روی گوشه عکس گذاشت.
ـ این عکس رو کجا پیدا کردید؟
یونس گفت:
ـ از توی مغازه.
مرد سرش را بلند کرد.
ـ کجای مغازه؟
یونس چند لحظه مکث کرد.
ـ چرا براتون مهمه؟
مرد جواب نداد.
رعنا آرام گفت:
ـ یونس، بذار من صحبت کنم.
یونس کنار رفت.
رعنا روبهروی مرد ایستاد.
ـ شما از کجا این عکس رو میشناسید؟
مرد به او نگاه کرد.
ـ چون قبلاً دیدمش.
ـ کجا؟
ـ همینجا.
رعنا ابروهایش را بالا برد.
ـ اینجا؟
مرد سرش را تکان داد.
ـ سالها پیش.
یونس به عکس نگاه کرد.
ـ شما عمو ناصر رو میشناختید؟
مرد گفت:
ـ بله.
ـ پدر رعنا رو هم؟
مرد این بار سکوت کرد.
رعنا گفت:
ـ جواب بده.
مرد نگاهش را پایین انداخت.
ـ پدرت رو میشناختم.
ـ چقدر؟
مرد نفس عمیقی کشید.
ـ بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
رعنا چند لحظه ساکت ماند.
همان جملهای بود که مرد مسن تلفنی صبح به او گفته بود.
یونس متوجه تغییر چهره رعنا شد.
ـ این جمله رو قبلاً هم شنیدی؟
رعنا به یونس نگاه کرد.
جواب نداد.
مرد از کنار پیشخوان عبور کرد و به سمت عکس قدیمی رفت.
همان عکسی که یونس چند شب قبل از انباری پیدا کرده بود.
عکس عمو ناصر و زن جوان.
مرد چند ثانیه به آن خیره شد.
بعد گفت:
ـ هنوز اینم هست؟
یونس گفت:
ـ شما این عکس رو هم میشناسید؟
مرد لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ ناصر هیچوقت چیزی رو دور نمیانداخت.
یونس گفت:
ـ حتی چیزهایی که قرار نبود کسی ببینه؟
مرد به او نگاه کرد.
ـ مخصوصاً همونها.
رعنا آرام پرسید:
ـ اون زن کیه؟
مرد جواب نداد.
ـ من پرسیدم اون زن کیه؟
مرد به عکس نگاه کرد.
ـ یکی از آدمهای اون سالها.
رعنا گفت:
ـ اسمش؟
مرد سکوت کرد.
یونس احساس کرد رعنا چیزی را میداند که هنوز نمیخواهد بگوید.
اما قبل از اینکه چیزی بپرسد، مرد گفت:
ـ شما پاکت رو پیدا کردید؟
یونس مکث کرد.
ـ چه پاکتی؟
مرد نگاهش کرد.
ـ همون پاکتی که برای رعناست.
رعنا به سمت یونس برگشت.
ـ پاکت؟
یونس چیزی نگفت.
پاکت سفید را از داخل کشو بیرون آورد و روی پیشخوان گذاشت.
رعنا جلو آمد.
پاکت را برداشت.
چشمش روی نوشته «رعنا» ثابت ماند.
بعد عدد ۲۷ را دید.
مرد نیز متوجه آن شد.
چند لحظه هیچکس حرف نزد.
یونس گفت:
ـ شما میدونستید این پاکت اینجاست؟
مرد گفت:
ـ نه.
ـ پس از کجا میدونستید؟
مرد جواب نداد.
رعنا پرسید:
ـ این عدد یعنی چی؟
مرد به پاکت نگاه کرد.
ـ نمیدونم.
یونس گفت:
ـ ولی از دیدنش تعجب نکردید.
مرد لبخند خیلی کمرنگی زد.
ـ بعضی عددها رو آدم حتی بعد از سالها هم فراموش نمیکنه.
رعنا گفت:
ـ ۲۷ چی بوده؟
مرد صندلی را جلو کشید و نشست.
چند لحظه به باران بیرون نگاه کرد.
بعد گفت:
ـ روز بیستوهفتم.
رعنا پرسید:
ـ چه روزی؟
مرد جواب نداد.
یونس گفت:
ـ سالش؟
مرد سرش را پایین انداخت.
ـ اون روز، پدرت این مغازه رو ترک کرد.
رعنا آرام گفت:
ـ پدر من؟
مرد سرش را تکان داد.
ـ آخرین باری که دیدمش، همینجا بود.
یونس به عکس سهنفره نگاه کرد.
ـ با عمو ناصر؟
مرد گفت:
ـ با ناصر و اون نفر سوم.
رعنا سریع پرسید:
ـ اون مرد کی بود؟
مرد نگاهش را به عکس دوخت.
ـ کسی که نباید دوباره پیدا میشد.
رعنا گفت:
ـ چرا؟
مرد جواب نداد.
یونس پرسید:
ـ مرده؟
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
ـ نمیدونم.
رعنا به سمت او رفت.
ـ شما باید بدونید.
مرد سرش را بلند کرد.
ـ نه.
ـ پس کی میدونه؟
مرد نگاهش را به یونس انداخت.
بعد به پاکت.
ـ کسی که این پاکت رو نوشته.
رعنا گفت:
ـ پدر من؟
مرد چیزی نگفت.
اما سکوتش برای رعنا کافی بود.
پاکت را محکمتر در دست گرفت.
ـ چرا برای من نوشته؟
مرد گفت:
ـ چون میدونست یک روز برمیگردی.
رعنا آرام گفت:
ـ ولی تلفنی به من گفتن که قرار نبود برگردم.
مرد برای اولین بار تعجب کرد.
ـ کی اینو بهت گفت؟
رعنا جواب نداد.
مرد از جایش بلند شد.
ـ پس هنوز همون آدمها هستن.
یونس پرسید:
ـ چه آدمهایی؟
مرد به سمت در رفت.
رعنا جلوی او ایستاد.
ـ صبر کن.
مرد ایستاد.
ـ شما کی هستی؟
مرد چند لحظه به رعنا نگاه کرد.
بعد گفت:
ـ من کسی بودم که آخرین بار پدرت رو دید.
رعنا آرام پرسید:
ـ قبل از اینکه بمیره؟
مرد جواب نداد.
فقط گفت:
ـ قبل از اینکه ناپدید بشه.
رعنا خشکش زد.
ـ پدر من که مرده.
مرد گفت:
ـ میدونم.
ـ پس چرا گفتی ناپدید شده؟
مرد نگاهش را از رعنا گرفت.
ـ چون برای بعضی آدمها، مرگ آخرین چیزی نیست که ازشون میمونه.
در را باز کرد.
هوای سرد و بوی باران وارد مغازه شد.
یونس گفت:
ـ یک سؤال.
مرد برگشت.
ـ اسم شما چیه؟
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ ناصر منو «مسافر» صدا میکرد.
و از مغازه بیرون رفت.
رعنا کنار در ایستاده بود.
یونس به خیابان نگاه کرد.
مرد چند قدم دور شد و در میان باران گم شد.
رعنا آرام گفت:
ـ مسافر…
یونس برگشت.
ـ تو میشناختیش؟
رعنا سرش را تکان داد.
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
رعنا چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ نه.
یونس چیزی نگفت.
رعنا پاکت را روی پیشخوان گذاشت.
ـ باید بازش کنم.
یونس گفت:
ـ مطمئنی؟
ـ نه.
مکث کرد.
ـ ولی فکر کنم دیگه نمیتونم بازش نکنم.
انگشتش را زیر لبه پاکت گذاشت.
اما درست قبل از باز کردن آن، صدایی از انباری آمد.
هر دو برگشتند.
یونس گفت:
ـ این صدا از کجا اومد؟
رعنا چیزی نگفت.
صدای دیگری شنیده شد.
این بار واضحتر.
انگار چیزی روی زمین افتاده بود.
یونس چراغ کوچکی را برداشت و به سمت انباری رفت.
در نیمهباز بود.
یونس مطمئن بود آن را بسته بود.
رعنا پشت سرش حرکت کرد.
در را باز کردند.
کارتنها همانجا بودند.
میز شکسته همانجا بود.
اما روی زمین، کنار یکی از قفسهها، یک کلید افتاده بود.
یونس خم شد.
کلید را برداشت.
رعنا به آن نگاه کرد.
چهرهاش تغییر کرد.
ـ این همونه.
یونس پرسید:
ـ چی؟
رعنا گفت:
ـ کلیدی که پدرم داشت.
یونس کلید را برگرداند.
روی آن عدد کوچکی حک شده بود.
۲۷
هر دو چند لحظه به کلید نگاه کردند.
یونس گفت:
ـ پس عدد روی پاکت…
رعنا حرفش را قطع کرد.
ـ شاید فقط یک شماره نباشه.
یونس به در انباری نگاه کرد.
بعد به کلید.
و برای اولین بار، متوجه شد که شاید آنچه سالها پیش در این مغازه پنهان شده، یک نفر نیست.
شاید یک اتفاق است.
اتفاقی که هنوز تمام نشده.
رعنا کلید را در دست گرفت.
ـ یونس…
ـ بله؟
ـ فکر کنم باید بفهمیم این کلید، کجا رو باز میکنه.
باران همچنان میبارید.
و در انتهای خیابان، جایی که «مسافر» ناپدید شده بود، چراغ ماشینی برای چند لحظه روشن شد.
بعد خاموش شد.
ادامه دارد…
شما چه فکر میکنید؟
«مسافر» چه کسی است؟
عدد ۲۷ چه ارتباطی با پاکت و کلید دارد؟
و مهمتر از همه، پدر رعنا واقعاً چه چیزی را در این مغازه پنهان کرده بود؟


