قصه های لاهیج مارکت

قصه‌ای به رنگ انار و باران

آب انار ترش

روایتی از آرامش گیلان، جنگل‌های نمناک و دریای بی‌انتهای خزر

باران که می‌بارید، انگار دنیا در گیلان آهسته‌تر می‌شد.

مه از شانه‌های کوه پایین می‌آمد، لابه‌لای درختان بلند جنگل می‌پیچید و خودش را تا پشت پنجره‌های خانه‌های روستایی می‌رساند. آن دورتر، جایی که جنگل به آسمان می‌رسید، کوه‌های سبز در سکوت فرو می‌رفتند و در سوی دیگر، دریای خزر با موج‌های آرامش، قصه‌ای بی‌پایان برای ساحل می‌خواند.

در یکی از همان خانه‌ها، پیرزنی زندگی می‌کرد که می‌گفت راز آرامش مردم این دیار را نباید فقط در باران و هوای پاک جست‌وجو کرد؛ بخشی از آن، در آشپزخانه‌هایشان پنهان است.

آشپزخانه‌ای که بوی سیر تازه، سبزی‌های معطر و برنج دم‌کشیده از آن بلند می‌شود و گوشه طاقچه‌اش، شیشه‌ای از رب انار ترش، به رنگ غروب پاییز، آرام گرفته است.

آن روز، نوه‌اش از شهر آمده بود؛ با ذهنی پر از شلوغی، صدای بوق ماشین‌ها، پیام‌های بی‌پایان تلفن همراه و خستگی روزهایی که انگار فرصت نفس کشیدن در آن‌ها پیدا نمی‌شد.

پرسید:

«مادرجان، شما چطور این‌قدر آرام زندگی می‌کنید؟ انگار هیچ‌چیزی نمی‌تواند عجله‌تان بدهد.»

پیرزن لبخندی زد. در قابلمه را برداشت و کمی رب انار ترش به غذای روی اجاق افزود.

گفت: «بعضی چیزها را باید آهسته به زندگی اضافه کرد؛ مثل همین رب انار. اگر عجله کنی، فقط ترشی‌اش را می‌فهمی. اما اگر بگذاری با غذا جا بیفتد، تازه می‌فهمی چه عطری به راه انداخته.»

نوه خندید و گفت: «یعنی آرامش هم مثل غذاست؟»

پیرزن قاشق چوبی را در قابلمه چرخاند.

«شاید. آدم هم اگر فقط ترشی روزگار را بچشد، خیال می‌کند زندگی همین است. اما کمی صبر که کنی، مزه‌های دیگری هم پیدا می‌شوند.»

بیرون، باران ریز و پیوسته‌ای روی برگ‌های انجیر می‌نشست. از پنجره، خط سبز کوه‌های جنگلی دیده می‌شد و از دوردست، نسیمی می‌آمد که بوی دریا را با خودش آورده بود.

غذا که آماده شد، پیرزن کاسه کوچکی از آب انار ترش هم روی سفره گذاشت. رنگ سرخ و شفافش زیر نور پنجره می‌درخشید؛ مثل تکه‌ای از انارهای پاییزی که خاطره باغ و دست‌های رنگ‌گرفته را زنده می‌کنند.

نوه اولین لقمه را خورد.

ترشی انار، آرام و ناگهانی، در میان مزه غذا نشست. نه آن‌قدر تند که همه‌چیز را بپوشاند و نه آن‌قدر کم که به چشم نیاید. انگار مزه‌ای تازه، دریچه‌ای پنهان را در ذهنش باز کرده بود.

برای لحظه‌ای خودش را در جاده‌ای جنگلی دید؛ جاده‌ای باریک و خیس که از میان درختان می‌گذشت. مه روی شاخه‌ها نشسته بود و قطره‌های باران از نوک برگ‌ها می‌چکیدند. صدای قدم‌هایش در خزه‌های نرم گم می‌شد و بوی خاک نم‌خورده، او را به جایی دور از هیاهوی شهر می‌برد.

چند قدم جلوتر، جنگل کنار می‌رفت و کوه‌های گیلان در برابرش قد می‌کشیدند؛ سبز، باشکوه و پوشیده در مه.

کمی آن‌طرف‌تر، جاده به ساحل می‌رسید. دریای خزر تا افق کشیده شده بود؛ بی‌انتها، آرام و در عین حال زنده. موج‌ها می‌آمدند، به شن‌ها می‌رسیدند و بی‌هیچ شتابی بازمی‌گشتند؛ درست مثل نفس کشیدن زمین.

نوه از خیال بیرون آمد. هنوز پشت همان سفره نشسته بود و پیرزن با آرامش برایش برنج می‌کشید.

گفت: «عجیب است مادرجان؛ یک لقمه غذا خوردم، اما انگار تمام گیلان را گشتم.»

پیرزن خندید.

«غذاهای ما فقط برای سیر شدن نیستند. هرکدامشان یک خاطره دارند؛ خاطره باران، باغ انار، سبزی‌های کنار جوی آب، ماهی تازه و سفره‌هایی که آدم‌ها دورشان فرصت پیدا می‌کنند کمی بیشتر کنار هم بمانند.»

بعد قاشق کوچکی از آب انار ترش در کاسه ریخت و ادامه داد:

«شاید آرامش ما هم از همین چیزهای کوچک ساخته شده باشد. از اینکه هنوز برای چیدن سفره وقت می‌گذاریم، هنوز مزه غذا را می‌فهمیم و هنوز گاهی به‌جای دویدن، کنار پنجره می‌ایستیم و باران را تماشا می‌کنیم.»

آن شب، نوه دیرتر از همیشه به تلفنش نگاه کرد.

صدای باران می‌آمد. از دور، موج‌های خزر به ساحل می‌رسیدند و در تاریکی، جنگل‌های گیلان زیر پتویی از مه آرام گرفته بودند.

روی سفره، شیشه رب انار ترش کنار کاسه کوچکی از آب انار قرار داشت؛ دو طعم ساده که در دست‌های یک زن گیلانی، بخشی از خاطره خانه شده بودند.

نوه با خودش فکر کرد شاید آرامش همیشه در سفرهای دور، خانه‌های بزرگ یا زندگی‌های بی‌دغدغه پنهان نباشد.

شاید گاهی در یک لقمه غذا باشد؛ در ترشی دلنشین انار، در عطر سبزی‌های محلی، در صدای باران پشت پنجره و در نگاه مادربزرگی که بلد است دنیا را، دست‌کم برای یک وعده غذا، آهسته‌تر کند.

و آن‌وقت فهمید که گیلان فقط جایی میان کوه و دریا نیست.

گیلان، گاهی مزه‌ای است که روی زبان می‌ماند، عطری است که در خاطر می‌پیچد و آرامشی است که آدم با خودش به دورترین خیابان‌های شهر می‌برد.

حتی وقتی دیگر بارانی نمی‌بارد.

حتی وقتی جنگل کیلومترها دورتر است.

و حتی وقتی دریای خزر را نمی‌بیند.

چون بعضی سرزمین‌ها را نمی‌شود فقط با چشم دید؛ باید آن‌ها را چشید، نفس کشید و برای همیشه گوشه‌ای از دل نگه داشت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *