قصه های گیلانی

آدم‌های دیار باران — قسمت هفتم: نامی که یونس نمی‌دانست

آدم‌های دیار باران — قسمت هفتم: نامی که یونس نمی‌دانست

باران از نیمه‌شب شروع شده بود و تا صبح، بی‌وقفه به شیشه‌های مغازه می‌کوبید. یونس وقتی کرکره را بالا کشید، هنوز صدای آن دو پیام ناشناس در سرش می‌پیچید.

«کلید را پیدا کردید؛ حالا دیگر نباید پاکت را باز کنید.»

و بعد:

«از رعنا بپرس چرا نام پدرش را هیچ‌وقت به تو نگفته است.»

یونس نگاهش را به پاکت سفید روی پیشخوان دوخت؛ همان پاکتی که گوشه‌اش عدد ۲۷ با مداد نوشته شده بود. از شب قبل چند بار تصمیم گرفته بود آن را باز کند، اما هر بار دستش را عقب کشیده بود. حالا دیگر نمی‌دانست این احتیاط از روی عقل است یا ترس.

کلید کوچک را از جیبش بیرون آورد و روی پیشخوان گذاشت. عدد ۲۷ زیر نور کم‌رنگ صبح به‌سختی دیده می‌شد.

با خودش گفت: «یکی می‌خواد منو از یه چیزی دور نگه داره. اما چرا؟»

تلفنش را برداشت و شماره رعنا را گرفت.

بوق خورد. یک بار، دو بار، سه بار.

پاسخی نیامد.

یونس گوشی را پایین آورد. دلش نمی‌خواست به پیام ناشناس اعتماد کند، اما نمی‌توانست هم وانمود کند که هیچ اتفاقی نیفتاده است. رعنا چیزهایی را می‌دانست که هنوز به او نگفته بود. شاید دلایلی داشت؛ شاید هم ماجرا پیچیده‌تر از آن بود که او تصور می‌کرد.

نزدیک ظهر، وقتی باران کمی آرام‌تر شد، تلفنش زنگ خورد.

رعنا بود.

یونس بی‌مقدمه گفت: «چرا اسم پدرت رو بهم نگفتی؟»

آن طرف خط چند لحظه سکوت شد. صدای عبور ماشینی از خیابان می‌آمد و بعد، صدای رعنا که آرام گفت:

«از کجا به این سؤال رسیدی؟»

یونس به پاکت روی پیشخوان نگاه کرد.

«مهمه از کجا رسیدم؟ مهم اینه که هر بار فکر می‌کنم یه قدم به حقیقت نزدیک شدیم، می‌فهمم یه چیز دیگه هست که نمی‌دونم.»

رعنا آهسته نفس کشید.

«یونس، من از اول همه‌چیز رو نمی‌دونستم. بعضی چیزها رو هم که می‌دونستم، مطمئن نبودم گفتنش چه نتیجه‌ای داره.»

«اسم پدرت جزو همون چیزهاست؟»

«آره.»

این جواب کوتاه بیشتر از هر توضیحی یونس را متوقف کرد.

رعنا ادامه داد: «اینکه اسمش رو نگفتم، به این معنی نیست که می‌خواستم فریبت بدم. من هنوز نمی‌دونم به چه کسی می‌شه اعتماد کرد. حتی نمی‌دونم چیزهایی که درباره گذشته بهم گفتن، همه‌ش حقیقت داشته یا نه.»

یونس گفت: «پس من باید تا کی فقط به حرف‌هات اعتماد کنم؟»

رعنا بلافاصله جواب نداد. وقتی دوباره حرف زد، صدایش خسته‌تر شده بود.

«نمی‌گم بدون سؤال منتظر بمون. حق داری جواب بخوای. اما یه چیزی رو بدون؛ من هم مثل تو دارم دنبال جواب می‌گردم. شاید بعضی از جواب‌ها بیشتر از چیزی که فکر می‌کنیم، به خودمون آسیب بزنن.»

تماس که تمام شد، یونس مدتی همان‌جا ایستاد. نه قانع شده بود و نه توانسته بود حرف‌های رعنا را نادیده بگیرد.

نگاهش دوباره به درِ انبار افتاد.

به سمت قفسه‌ها رفت و جعبه چوبی را بیرون آورد؛ همان جعبه‌ای که از محفظه پشت دیوار پیدا کرده بودند. پارچه تیره هنوز ته آن بود و چند برگه قدیمی، با گوشه‌هایی ساییده و رنگ‌ورورفته، روی هم قرار داشتند.

این بار برگه‌ها را یکی‌یکی بیرون آورد و با دقت بررسی کرد. بیشترشان یادداشت‌های پراکنده‌ای بودند که بدون دانستن ماجرا، معنای روشنی نداشتند.

وقتی کف جعبه را لمس کرد، متوجه شد یک گوشه تخته کمی بالاتر از بقیه است.

جعبه را به سمت نور گرفت. با ناخن، لبه باریک تخته را بالا آورد. زیر آن فضای کوچکی بود که به‌سختی می‌شد چیزی در آن جا داد.

تکه کاغذی تاخورده داخل شکاف قرار داشت.

یونس آن را بیرون کشید. کاغذ به قدری خشک شده بود که هنگام باز کردنش صدای خفیفی داد. روی آن، با خطی ریز و فشرده، نوشته شده بود:

«اگر روزی برگشت، نگذار تنها برود.
این بار باید بداند چه کسی او را فرستاد.»

یونس جمله را دوباره خواند.

چه کسی برگشته بود؟ رعنا؟ پدرش؟ یا همان مرد جوانی که در عکس سه‌نفره دیده می‌شد؟

و مهم‌تر از همه، چه کسی او را فرستاده بود؟

به یاد جمله‌ای افتاد که پشت در مخفی نوشته شده بود:

«اگر رعنا برگشت، هنوز دیر نشده است.»

حالا این یادداشت تازه، معنای دیگری به آن جمله می‌داد. انگار کسی از مدت‌ها پیش منتظر بازگشت رعنا بوده؛ کسی که می‌دانسته روزی او به مغازه برمی‌گردد، اما نمی‌خواسته این بازگشت به تنهایی اتفاق بیفتد.

یونس کاغذ را کنار پاکت سفید گذاشت. دو نوشته، دو نشانه از گذشته‌ای که هنوز حاضر نبود خودش را آشکار کند.

صدای باران دوباره بلند شد.

او به یاد مسافر افتاد؛ مردی که عکس‌ها را می‌شناخت، از ناپدید شدن پدر رعنا حرف زده بود و بعد، بی‌آنکه توضیح بیشتری بدهد، در باران ناپدید شده بود. آیا مسافر هم یکی از کسانی بود که از بازگشت رعنا خبر داشت؟ یا خودش همان کسی بود که نباید دوباره پیدا می‌شد؟

یونس جواب هیچ‌کدام را نمی‌دانست.

نزدیک غروب، تلفنش لرزید. پیام تازه‌ای از رعنا بود:

«یونس، فردا میام مغازه. چیزی پیدا کردم که باید قبل از هر تصمیمی درباره‌اش حرف بزنیم. لطفاً تا اون موقع به پاکت دست نزن.»

یونس به صفحه گوشی خیره ماند.

رعنا از کجا می‌دانست که او دوباره به پاکت فکر می‌کند؟ شاید حدس زده بود. شاید هم خودش چیزی می‌دانست که یونس هنوز از آن بی‌خبر بود.

پیام را بست و کاغذ تازه را دوباره تا کرد. این بار آن را داخل جعبه نگذاشت؛ در جیبش گذاشت.

چراغ مغازه را خاموش کرد و پیش از پایین کشیدن کرکره، آخرین بار به پاکت سفید روی پیشخوان نگاه انداخت.

عدد ۲۷ در گوشه پاکت، زیر نور خیابان، کم‌رنگ اما واضح بود.

یونس هنوز نمی‌دانست نام پدر رعنا چیست؛ نمی‌دانست چه کسی او را فرستاده و چرا کسی از سال‌ها پیش برای بازگشتش نشانه گذاشته بود.

اما حالا یک چیز را بهتر از قبل می‌فهمید: ماجرای آن مغازه فقط درباره رازهای عمو ناصر نبود.

کسی در گذشته، برای روزی که رعنا برگردد، نقشه‌ای چیده بود.

و یونس، بی‌آنکه بداند، حالا بخشی از همان نقشه شده بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *